جک و اس ام اس
جدید ترین جکها و اس ام اس های تووووپ
|
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/07/05 توسط الهام
|
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: - جرج از خانه چه خبر؟ - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. - سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟ - پرخوری قربان. ...................... ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/07/04 توسط الهام
|
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و ... گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/03/09 توسط الهام
|
تو زندگی همه ما یه سری اتفاقاتی میافته که باور کردنی نیست ! واقعا مرز بین خیال و واقعیت کجاست ؟ اصلا مرزی وجود داره ؟
الهام یکی از بهترین دانشجوهای دانشگاه پیام نورباقر شهر و مشغول درس خوندن تو ترم4 هست.الهام واقعا درس خونه و به غیر از درس به چیز دیگه ای فکر نمیکنه ولی این ترم اصلا معلوم نبود چش شده. اصلا دست ودلش به درس خوندن نمی رفت. دیگه حتی وقت چندانی هم تا شروع امتحاناتش نمونده بود.دیگه به اواخر خرداد ماه رسیده بود و فصل امتحاناتش بود ، الهام هم شدیدا مشغول درس خوندن بود. ولی استرس تمام وجودش رو گرفته بود چون اونجوری که باید درس میخوند نخونده بود فردا هم مهمترین امتحانش رو داشت که واقعا هم سخت بود.
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/12/19 توسط الهام
|
With money you can buy a house, but not a home. With money you can buy a clock, but not time. With money you can buy a bed, but not sleep. With money you can buy a book, but not knowledge. With money you can buy a position, but not respect. With money you can buy blood, but not life. Send this to your friends to bring luck to them; do not send money, because with money, you can’t buy luck. Good luck ~~~>>
)مسیح( نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/12/06 توسط الهام
|
مرگ هر لحظه ای در کمین است,توطئه ها در میانم گرفته اند.من با مرگ زندگی کرده ام .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/12/06 توسط الهام
|
خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/14 توسط الهام
|
مجید و سيندرلا
شبي شبنگاري درآنسوي آبها در شهري كوچك و در قصري بزرگ ، پسري به نام مجید با تنها پدرش ! زندگي ميكرد . روزي مجید (معروف به فریبرز) به پدرش گفت : پدر من خيلي تنهاام. تو كه ازدواج نميكني ، لااقل براي من زن بگير . پدر هم فكري كرد وبعد از 45 دقيقه گفت: « يه جشن برگزار ميكنيم كه در آن همه دخترهاي شهر باشند. در آنجا هر كدوم رو كه دوست داشتي بگو تا برات بگيرم. راستي اگه مادري هم داشت مال من!» مجید هم يه ذوقي كرد و فردا صبح خيلي زود حدود ساعت 11 صبح از خواب بيدار شد و رفت از سر كوچه پنج هزار تا كارت دعوت خريد و سريعا براي دعوت كردن همه دختران شهر اقدام كرد . بالا خره شب جشن فرا رسيد و همه و همه جمع شدند و مجید هم بين اين همه دختر مونده بود چي كار كنه!!!!!! (چون به هر حال هر گلي يه بويي داره .) تا اينكه ناگهان دختر چشم سبزي در زاويه جنوب غربي سالن توجهش رو جلب كرد .جلوتر رفت و كنارش نشست تا مخش رو بزند ! در ادامه آشنا شدن و لاو تركوندن مجید سيندرلا رو براي رقص دعوت كرد ، سيندرلا هم از خدا خواسته قبول كرد و وقتي مجید ازش پرسيد كه تا حالا عاشق شدهاي يا نه ؟ سيندرلا هم 100 بار سرخ شد و با هزار خجالت گفت نه به خدا . ( اخه اون موقع كمبود پسر بوده !) مجید هم نيشش تا بناگوش باز شد و گفت : منم همين طور ، و وقتي شما رو ديدم شيفته تون شدم . حالا براي اينكه بيشتر با هم راحت باشيم پيشنهاد ميكنم بيا بريم تو اتاقم تا بيشتر با هم آشنا بشيم !!!!!! سيندرلا هم كه دختر احمقي نبود و مجله روزهاي زندگي رو زياد ميخوند گفت : نه ، من بايد تا قبل از ساعت دوازده برگردم خونه (قابل توجه دختر خانم ها ، يه نه گفتن انقدرها هم سخت نيست) ولي مجید به اون گفت نگران نباش من خودم برات آژانس ميگيرم . ولي سيندرلا كه به ستوه آمده بود گفت : مگه خودت خواهر مادر نداري نكبت؟! بعدش هم لنگه كفشش رو درآورد و زد تو كله مجید . و آنگاه فرار كرد. سر همين قضيه سر مجید شكست و چند روز بعد كه حالش بهتر شد تصميم گرفت كه سيندرلا رو پيدا كنه و باهاش ازدواج كنه ؟!! و بعد از اون شب، دپرس گوشه خونه نشسته بود : ديگه چت نميكرد ، بيليارد نميرفت ، با دوستاش نميرفت دختربازي ،با تلفن حرف نمي زد ، با دختر همسايه قرار نميذاشت ، و كلا از كار و زندگي افتاده بود . تا اينكه يكي از دوستاش به نام سامان كه خيلي نگرانش بود يه ايده ي جالبي داد و گفت: «چه نشسته اي كه مشكلت به دست من باز ميشه. تو بايد اون لنگه كفش رو ببري و به پاي تمام دختران جوان و خوشكل شهر امتحان كني تا اينكه بتوني پيداش كني . اگه يه وقت هم پيداش نكردي ناراحت نشو ، خدا بزرگه ، اين نشد يكي ديگه » پسرك وقتي حرف دوستش رو منطقي ديد همون جا بلند شد و با لنگه كفش شروع كرد به گشتن سيندرلا ! هفت ماه و هفت هفته و هفت روزو هفت ساعت گذشت . ديگه داشت كم كم نااميد ميشد تا اينكه وارد يه خونه اي شد كه دو تا دختر جوون توش بودند ولي اين دختران هم زشت ايكبيري بودند هم خيلي چاق . بنابراين بعد از اينكه كفش به پاي اونها نخورد سجده شكر گذاشت و باز هم نااميد از خونه بيرون اومد و درحياط خانه يه دختري رو ديد كه لباسهاي مندرس پوشيده بود . اون وقت احساس كرد چقدر قيافه دختر براش آشناست . بعدش هم كفش اندازه پاي سيندرلا شد و از اون به بعد سيندرلا خوشبخت شد. حالا ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگه از يه پسر خوشمون اومد بايد سرش رو بشكونيم و از اين به بعد يه لنگه كفش مون رو تو دست كسي جا نذاريم چون لنگهي ديگه كفش به دردمون نمي خوره! و در ضمن آدم عاقل نبايد دست كسي مدرك بده! خوش ميروي به تنها تنها فداي جانت مدهوش مي گذاري ياران مهربانت نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/11/09 توسط الهام
|
دوستان من اين مطلب رو از يه وبلاگي برداشتم ولي جدا يادم نمي ياد از كجا ! (خدایی اگه خوشتون اومد نظر بدین)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
ملک مجید و دزد سیب های مش ایرج
شبي شبگاري در دهكورههاي قعله حسن خان پدري با سه فرزندش ملك كريم ، ملك رحيم ، ملك مجيد زندگي ميكرد . مش ايرج (همان پدر اين سه پسر) مزرعهاي داشت . و در اين مزرعه سيب پرورش ميداد و به كشورهاي غربي سادر ميكرد و خلاصه دستش توي جيب خودش بود . يه روز ملك كريم از سمت باغ دوان دوان به سوي خانه دويد و فرياد زد: اي واي اي داد اي بيداد .... مش ايرج هم كه از شنيدن اين صدا كپ كرده بود با پا رفت تو كاسه ماست و تمام برنجها رو هم ريخت و پارچ دوغ رو هم شكست و خلاصه اين كه تا همه به جلوي درب برسن ، نصف خونه تخريب شده بود . وقتي همه به جلوي درب رسيدن ملك كريم گفت : بابا چه نشستهاي كه يكي از درختانت رو پيچوندن . مش ايرج گفت : كي اين كار رو كرده و دو دستي زد تو سرش . ملك كريم هم كه تحت تاثير احساساتش قرار گرفته بود به چشمهاي پدر زل زد و اشكانش جاري شد و با نهايت احساس گفت : من هم نميدونم ولي بالاخره ميفهميم . همان شب مش ايرج پسرهاي خود رو فراخواند و رو كرد به بزرگترين پسرش و گفت : كريم ، امشب برو تو باغ نگهباني بده و هر چي ديدي با بيسيم گزارش بده . ملك كريم هم كه خيلي گنده و خر هيكل بود واسه رو كم كني هم كه شده رفت و كشيك داد ، طرفاي ساعت pm 12:32 ملك كريم كم كم خوابش برد و ديگر نگهباني رو بيخيال شد . صبح زود ساعت 1 بعد از ظهر مش ايرج با دو پسر ديگرش ملك كريم را در حالي كه زير درختي خوابيده بود يافتند و ديدند كه يكي ديگر از درختان هم دزديده شده . در همين موقع مش ايرج شروع كرد به تكان دادن ملك كريم و وقتي ديد خوابش خيلي سنگينه با چك و لقد اون رو بيدار كرد و مي خواست بيل رو بزنه تو سرش كه رحيم و مجيد او رو گرفتند ولي آخرسر مش ايرج گيوه خود را پرت كرد و خورد تو چشم كريم و از آن روز به بعد كريم دنيا رو به يه چشم ديگر نگاه كرد . مش ايرج اين بار ملك رحيم را مامور كرد . او نيز گاف داد و پدر باگذشتش فقط دستش را شكست . چند روز گذشت . ملك مجيد يه شب به پدرش گفت كه به او اجازه نگهباني بدهد . همه اهل خانه از شدت خنده زياد سرهايشان را به ديوار ميكوبيدند و نقش زمين شده بودند . پدر بعد از اسرار زياد به او اجازه داد تا به باغ برود و نگهباني بدهد . مجيد هم با خود يك بقچه پر از نان و پنير ، يك مشك پر از آب ، يك گوشي 6600 ، و يك مزدا دو كابينه برد . ساعت pm 2:45 بود كه خوابش گرفته بود و براي اين كه خوابش نبرد شروع كرد به خواندن ترانههاي مجاز و كم كم آهنگهاي غربي از جمله از اون بالا كفتر ميآيد و .... ساعت pm 4:00 يك پرنده خيلي بزرگ آمد و يك درخت سيب را با خودش برد .(دزده هم خيلي وقت شناس بوده هم خيلي نيرومند كه تونسته يه درخت رو1 ثانيهاي از جاش بكنه!) ملك مجيد هم كه حواسش جمع بود سريع سوار ماشين شد و او را تعقيب كرد وديد كه پرنده داخل گودالي عميق شد . مجيد هم ماشين رو رها كرد و داخل گودال رفت .همه جا تاريك بود . چشمانش چيزي رو نميديد . همين طوري جلوتر رفت تا اين كه يه روشنايي ديد . باز هم جلوتر رفت و منظره عجيبي ديد : داخل گودال پر از اشياي قيمتي از جمله طلا ، جواهر ، كامپيوتر ، گوشي و... بود . جلوتر رفت و درخت سيب را هم ديد ؛ در همان زمان پرنده از بالاي درخت پايين آمد و به او حمله كرد ؛ مجيد هم كه هميشه پيشش يه چاقو ضامندار ميذاشت از خودش دفاع كرد و ضربات مرگبار خودش رو به پرنده زد . و در يك چشم به هم خوردن و يه پرس چلوكباب خوردن ققنوس(همان پرنده دزد) مرگ سختي را تجربه كرد . ملك مجيد هم با يه پرش تمام اون اشياي قيمتي رو برداشت و از گودال خارج شد و رفت كه با اين پولهاي باد آورده تا آخر عمر خوشبخت بشه ......
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
صغری و پسرک پنجه طلا
آوردهاند كه : در روزگاران قديم در شهر كابل (تهران كنوني) پادشاهي قدرتمند به همراه تنها يادگار همسرش كه سر زا رفته بود اون بالاها (تو فضا ، حالا با هر چي به ما چه؟) زندگي ميكردند . تنها دختر پادشاه فلرتيشا بود كه نامش در شناسنامه در اصل صغري بود . فلرتيشا و حاج رضا (پادشاه) رو همين جا داشته باشيد . حالا بشنويد از آرتيست جوان و خوب داستان ما : در شهر كابل پسري بود به نام خوان مارتين كه با مادرش كه نامش چر بود زندگي ميكرد ، خوان كه دستي در گيتار داشت به همراه مادرش هر روز تا ساعت 6:45 بعد از ظهر ميرفتند براي مردم آهنگ ميزدند و حسابي كاسبي ميكردند . روزي در خيابان وقتي فلرتيشا ميخواست بره خريد ، خوان هم در سمتي با مادرش نشسته بودند و خوان داشت گيتارشو كوك ميكرد كه يكباره نگاهش به فلرتيشا افتاد و از آنجايي كه بجهي بيجنبه و دختر نديدهاي بود يه هويي عاشق فلرتيشا شد و زود شماره فيل او رو برداشت و بعدا آمار اون رو گرفت ديد اي جيق بي جيق (همان اي داد بي داد) اين همان دختر پادشاه است . ميخواست بيخيال بشه ولي نميتوانست پس هر شب ساعت pm12:33 زير اتاق فلرتيشا ميرفت و گيتار مي زد و دختر هم چون بيظرفيت و بيجنبه بود و گول موهاي بلند خوان رو خورده بود ، كم كم عاشق خوان شد و اين خبر به گوش پادشاه رسيد و پادشاه كه از اين وصلت ناميمون ميترسيد زنگ زد به 110 بيان خوان رو جم كنن ببرن و همين طور هم شد ولي چون خوان تو كلانتري آشنا داشت و استاد مخ زني بود ، چند روز بعد آزاد شد و باز هم روز از نو روزي از نو. پادشاه هم كه ديد اين پسره خيلي سيريشه و نميشه دكش كرد ، اون رو به دامادي قبول كرد و چر را هم به همسري خود برگزيد . بعد از يك ماه و 2 روز پادشاه فوت شد (علت مرگ مشخص نيست و تحقيقات محلي ادامه دارد ) و خلاصه اين كه تمام داراييش به خوان رسيد و او هم يك سينتي سايزر خريد و شروع كرد به درست كردن يه كاست و كم كم كنسرت و البومهاي جديد .... و البته آخرين كار او با DJ Ali بود كه مادرش چر در يكي از همين پارتيها در اثر استفاده از قرصهاي اكس درگذشت (چه قدر گفتم از اين قرصا نخور!) و فلرتيشا هم نفس راحتي كشيد و تا آخر عمر كنار هم به خوبي و خوشي كاست دادند. نتيجه : ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه ديگه كار سنگين جواب نميده و DJ و سينتي سايزر خيلي راحته و به صرفه تره .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
نام رمان : علی دست کج و چهل دزد خفن يكي بود يكي نبود . بجز خدا و فرشتگان و شيطان ، هيچ كس نبود . در زمانهاي قديم در شهر كنونيه بغداد در كشور هلند و در قاره استراليا پسري به نام علي زندگي ميكرد و چون سبيلهاي پرپشتي داشت بهش علي بابا ميگفتند . علي بابا حاضر بود گدايي كنه ولي محتاج خلق نشه ، از اين رو از صبح تا شب ساعت شيش داخل مشاور املاكي كار (دزدي) ميكرد . علي بابا شبها كه از سر كار برميگشت سر راه ميرفت باشگاه بيليارد 3 پارت اسنوكر ميزد و بعد ميرفت خونه . در يكي از همين شبهاي خدا ، بازي علي بابا بالا گرفت به طوري كه 18 پارت زد و بعد راهي خونه شد . در راه كه هنگام ساعت pm 2:35:07 بود ؛ عدهاي آدم نينجا ديد . از ترس رفت لاي جرز ديوار قايم شد و فهميد اين آدمها دارودستهي جعفر گوريل هستند و چون بوي پول به مشامش خورده بود ، آنها را تعقيب كرد .(يعني چهل دزد خفن) آنها رفتند در كوهستاني در خارج از شهر و در تنگهاي ايستادند و جعفر گوريل وردي را خواند : قد و بالاي تو رعنا رو بنازم .... و بقيه هم يا دست ميزدند يا ميرقصيدند (البته فكر كنم اين ترانه بود نه ورد ، خب يه هر حال حتما خواننده بوده ، خدا كنه بتونه كاست بده) بعد از چند دقيقيه سنگ مورد نظر رمز را قبول كرد و در يك چشم به هم زدن و يه چرت سه ساعته و يه پرس چلوكباب خوردن سنگ كنار رفت و تونلي نمايان شد و از توي تونل يه مار گنده بيرون اومد . وقتي جعفر گوريل شروع كرد به خوندن خوشكلا بايد برقصن ...... مار هم ok داد و جعفر گوريل هم وسايل رو در غار گذاشت و با يارانش به داخل تونل رفت . علي بابا كه تمام ماجرا رو ديده بود رفت و فردا صبح خيلي خيلي زود يعني ساعت 12:55 ظهر آمد در تنگه . وقتي از رفتن جعفر گوريل و يارانش مطمئن شد رفت و هر چه را ديده بود اجراع كرد و در تونل باز شد واون موقع با خودش گفت آخ جون ، ديگه نيم ساعته ميرسيم چالوس ، كه يه دفعه يه مار از تونل بيرون اومد و علي دست كج شروع كرد به خواندن يه mp3 داريوش و مار بعد از چند دقيقه هنگ كرد و خاموش شد . قهرمان داستان ما هم از فرصت استفاده كرد و رفت داخل تونل و چند كوزه پر از طلا ، يه سيستم خانگي Sony ، يه پيكان جوانان سفيد يقچالي همراه با سيستم فراگير LG ، يه گوشي 6600 ، سند ويلاي شمال و سند خانه 500 متري تو زعفرانيه رو برداشت و به شهر بازگشت و وضع ماليش توپ شد . علي بابا يه برادر داشت كه اسمش جاسم گدا بود . جاسم گدا كه ديد برادرش پولدار شده راز موفقيت او را سؤال كرد و علي دست كج هم تمام داستان رو گفت و جاسم گدا هم كه خيلي بيجنبه بود و هميشه عشق يه CDI رو داشت ، فرداي اون روز راس ساعت 7:00 صبح در تنگه حاضر شد .(معلوم ميشه اين جاسم گدا آدم وقت شناسي بوده كه سر ساعت اومده ، يه كم ياد بگير!) جاسم تمام كارهايي رو كه علي دست كج گفته بود رو انجام داد و در تونل باز شد و وقتي مار بيرون اومد چون جاسم اهل داريوش بازي نبود هي اشتباه ميخوند و مار هم error ميداد ، مار كه عصباني شده بود جاسم رو بلعيد ولي چون گوشت تلخ بود اون رو نخورد و ترجيح داد كه رژيم بگيره و در همين موقع جعفر گوريل و يارانش سر رسيدند و با خود گفتند اين همان دزد پيكان 28 ماست ، پس انقدر جاسم رو زدند تا جايي كه صداي ركس ميداد و آخر سر هم اون رو با كمي سويا به خورد مار دادند كه مار در اثر دلپيچه شديد مرد . و حالا بشنويد از علي دست كج كه وقتي فهميد برادرش مرده ، رفت كنفو ياد گرفت و 39 تا يار جعفر گوريل رو كشت و رفت تا راند آخر جعفر رو بكشه و ارامش بگيره . در مبارزهشون ابتدا 7 الي 8 ضربه بد خورد ولي بعد به ياد برادرش افتاد و يكباره مثل فيلمهاي هندي بلند شد و با يه ضربه كاري جعفر رو كشت و بعد هم با داور دست داد و از خوشحالي اين كه حق برادرش رو گرفته دق كرد و مرد .(راستي هر كي ميگي قهرمانان نميميرند دروغ ميگه ، مثلا همين جا ديديد كه قهرمان ما مرد !) نتيجه: و ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه اگه آدم داريوش بازي كنه ديگه مار نميخوردش و آدم !! اگه عاقل باشه انقدر داستان چرت و پرت نميخونه چون وقت بلاست .
کاری از : کسی که به دنیا گفت نه و بعد گفت آره !!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
نام رمان : جک و لوبیای خفن و مادر فولاد زرح
آورده اند كه : يك روز در زمان هاي قديم (قلقله ميرزا) مادري با پسر يه دونه اش زندگي مي كرد و پدرش قارون سالها قبل حدود 500 سال پيش قبل از به دنيا آمدنش ، مادرش را ترك كرده بود . روزي مادر رو كرد به پسرش و گفت : پسرم ما در خانه چيزي براي خوردن نداريم برو شهر و اون پيكان 28 را بفروش و با پولش يه گاز شيش شعله پاديسان بخر . پسر جيغي كشيد و گفت : نــــــــــــــــه ، من حداقل تا حالا 1 ميليون خرج سيستم ماشين كرده ام (در اينجا لازم به ذكر است كه اين پسرا وقتي مي گه يه ميليون يعني حدودا 3 ،4 ميليون ) بالا خره با اسرار مادر ،جك رازي به اين كار شد . فرداي اون روز پاشد رفت شهر و وقتي رسيد به خونه بعد از ظهر شده بود . مادر كه بي صبرانه منتظر گاز و ... بود ، با اولين زنگ آيفون رو برداشت و ديد پسرش است (آيفون تصويري بوده) و سريع درب رو باز كرد . پس از چند دقيقه (حدودا نيم ساعت) پسر از 4 طبقه بالا آمد و مادر به او گفت : چي شد؟ چي كردي؟ و پسرك گفت : ننه ، كاري كردم كارستون . و مادر گفت : خب ، بنال ببينم ، چي شد؟ و پسرك اين چنين گفت : رفتم پايين تر از چهارراه سيروس ماشين رو فروختم و تو راه از كوچه مرغي (مولوي) داشتم مي اومدم كه يهويي يه پيرمردي رو ديدم كه لوبيا ميفروخت .تا نزديك پيرمرد شدم دستم رو گرفت و گفت اگه ميخواهي خوش خوشانت بشه و خركيف و خرسند بشي ، بيا و اين لوبياهاي جادويي من و بخر و ببر . مادر با شنيدن اين حرفا ، با خونسردي تمام ، تمام لوبياها رو ريخت بيرون و در كمال آرامش ، جك رو تا صبح با شلنگ زد و همين طور هم ضربات رو ميشمرد !!! دم دماي صبح ، مادر ميگفت هزار و هفتصد و هشتاد و يك و .... و وقتي به 2000 رسيد به ياد آهنگ دو هزار افتاد و به احترام داريوش يه on Track داد و آمد جلوي پنجره . پرده رو زد كنار و پنجره رو باز كرد تا يه هوايي تازه كنه كه يه دفعه چشمش افتاد به درختي بزرگ كه ادامه ساقهاش در آسمانها بود . اون وقت شكّه شد و جك رو صدا زد و گفت برو بالاي اين درخت و ببين اگه ميوهاي داره بچين و بيار تا بخوريم و جك هم با همان بدن زخمي شروع كرد به بالا رفتن از درخت . بعد از 4 ساعت رسيد به بالاي ابرها . در آنچه مي ديد شك كرد ولي جلو رفت تا مطمئن بشه . بله يه قصر زيبا و بزرگ و جادار 1500 متري با كف پاركت و نماي گرانيت روي ابرها قرار داشت . جلوتر رفت و در زد . يه زن با قد و هيكلي كه 100 برابر جك بود اومد و در رو باز كرد . زن با زبان رشتي گفت : بيا تو پسر جان . جك هم رفت تو . هنوز خوب همه جاها رو نديده بود كه زن گفت : اي واي ، آقامون اومد الآن ميياد تو رو ميخوره ، بدو بدو قايم شو . جك هم رفت توي كمد ديواري و از درز كمد ، غول رو تماشا كرد. آقا غوله كه اومد جك محو تماشايش شده بود چون اون كپّ جك تو تايتانيك بود . به هر حال ما به اين چيزاش كاري نداريم . غوله اومد و روي ميز نشست و به زنش گفت : يه چيز جالبي با خودم آوردهام . دست كرد تو جيب ششم شلوارش و يه DVD درآورد . بعدش هم نهارش رو خورد و رفت كه بخوابه . پسر هم از اين موقعيت استفاده كرد و دستگاه رو برداشت و فرار كرد . وقتي اومد خونه ماجرا رو براي مادرش تعريف كرد . وادرش هم گفت : ديگه اونجا نرو .اونجا خطرناكه حسن! پسر هم گفت باشه ننه ! نوكرتم . تا يه مدتي ميرفت و DVD رو قرض ميداد به دوستانش و كرايهاش رو ميگرفت ولي بعد از يه مدتي ، دستگاه رو برد جمهوري و فروخت .و پولش رو هم خوردند . بعد از 2 ماه باز هم محتاج شدند و پسر دوباره به بالاي درخت رفت . و مثل دفعه قبل توي كمد قايم شد . اين بار غول با يه كامپيوتر پنتيوم 4 آمده بود . و باز هم پسر از خواب غول نهايت استفاده رو كرد و كامپيوتر رو برداشت و برد خونه . وقتي رسيد به خونه مادرش زا خوشحالي سرش رو به ديوار ميكوبيد به ديوار و ميگفت سريع وصل كن ميخوام كانتر 1.6 بزنم وگرنه نايفيت ميكنم . تا يه مدت خوب بود ولي جك ديد اين چيزا پيتزا و نوشابه نميشه پس دوباره رفت بالاي درخت .(البته مخفيانه چون نميخواست مامانش اون رو توي فضا ببينه) . غول اين دفعه يه دفترچه پس انداز با خودش آورده بود و مثل هميشه خوابش برد كه در همين موقع جك رفت سر وقت دفترچه . ولي اين بار تا دفترچه رو برداشت ، غول از خواب بيدار شد و جك پا به فرار گذاشت و غول هم به دنبال او . وقيت جك نزديك زمين شد ، مادرش رو صدا زد و گفت : ننه برو اون نيمچه دسته سفيده رو بيار . مادرش هم همين كار رو كرد و هنگامي كه غول در راستاي موازي داشت به زمين نزديك ميشد ، آنها درخت رو قطع كردند . و غول بيچاره هم با اون همه زيباييش از اون بالا پرت شد پايين و مرد . بعد از چند روز پسر رفت بانك تا حساب دفترچه رو بيرون بكشه (بالا بكشه) توي صف كه ايستاد يه دفعه يه دختره رو ديد كه ازش خوشش آمد و انها همون جا با همديگه ازدواج كردند . و با پول توي حساب يه پيكان 28 گوجه اي خريدند و هر جمعه با هم به پيست آبعلي ميرفتند و يه روز دختره مادر جك رو توي پيست پرت كرد روي زمين و مادر جك مرد و اين زوج خوشبخت با 534 فرزند به خوبي و خوشي زندگي کردند.
قصه ما به سر رسید کلاغه به پارتی نرسید
|
|