جک و اس ام اس
جدید ترین جکها و اس ام اس های تووووپ
|
||
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 1386/11/27 توسط الهام
|
آگهي نيازمندي : به پنج مرد زرنگ و كاري يا يك زن نيازمنديم...
يكيشون يه موجود دله است كه بي چشم و روئه و براش مهم نيست كه كي بهش غذا ميده . اون يكي يه حيوان ملوس خانگيه
اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟ اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟ اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟ اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟ اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟ اگه پسرا نبودن کي نمره هاش هميشه تک بود؟ اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن
بهترین مدرک دروغ بودن قصه ها چیه؟ شاهزاده افسانه ای همیشه خوش تیپ و باهوش و پولدار و مجرده !
فرق بین مرد باهوش و هیولای لاک نس چیه ؟ هیولای لاک نس تا حالا چند بار دیده شده !!!!!!!!! زيبا ترين هنر هنر عشق ورزيدن است اما از اون زيبا تر هنر آهسته گوزيدن است
می دونین چرا مردها از زنهای خوشگل بیشتر از زنهای باهوش خوششون میاد؟ جواب : چون قدرت چشمهاشون بیشتر از قدرت مغزشونه !!!
VVV VVV VVV VVV VVV VVV VVV VVV VVV مي دوني اينا چي هستن ؟ اينا پرنده هاي قلب من هستند كه از طرف من براي بوسيدنت آمدند VV و اين دو تا هم كار داشتند دير كردند نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/11/18 توسط الهام
|
اتل متل يه مورچه قدم ميزد تو كوچه اومد يه كفش ولگرد پاي اون رو لگد كرد مورچه پا شكسته راه نميره نشسته با برگي پاش و بسته نمي تونه كار كنه دونه هاش و بار كنه تو لونه انبار كنه مورچه جونم تو ماهي عيب نداره سياهي خوب بشه پات الهي . آفرين كوچولو اينو حفظ كن . فردا ازت ميپرسم .
وقتي ماهي هاي كوچيك قرمز و توي تنگ شيشه اي مي اندازي، وقتي بهشون خيره ميشي ، بدون با اون لب هاي كوچيكشون دائم دارن بهت ميگن : كوني ، كوني ، كوني
چه غمگينانه مي پيچد درون كوچهي قلبم ، صداي تو كه ميگفتي : نون خشكيه .
لذتي كه در فراغ هست در وصال نيست ، چون در فراغ شوق وصال است و در وصال بيم فراغ .
لره ميره آمپول بزنه ، خانم منشي بهش ميگه شلوارتو دربيار ، لره ميگه من روم نميشه ، اول تو در بيار !!!!
رشتيه به دوستش ميگه خاك تو سر بي غيرتت . عكس زنت رو سينه حسن آقا خال كوبي شده ! مي گه تو از كجا ديدي؟ ميگه من نديدم ، زنم ديده !!!!!!!!! /////////// <[ @ @ ]> ! -- Naro paein . . . . . Boro bala , delam barat tang shode , mikham sir negat konam . آخرين تبليغ دكتر هاي جراحي پلاستيك : لولو بيار ، هلو ببر
هر وقت بنزينت تموم شد ، در باك و باز كن ، بشاش توش . كي به كيه شايد راه افتاد . ديگه از چرخ مملكت سنگينتر نيست كه ر ي د ن توش هنوزم ميچرخه !!
به تركه مي گن چرا انقدر ك..ت گنده است ؟ميگه :آخه خدا بيامرز مادرم ، به جاي پودر بچه، بكينگ پودر بهم ميزد .! دنيا 3 ركن داره :
تركه به يكي كه مادرش مرده بوده ، ميخواسته خبر بده ، ميگه : اون شتري كه در خونه همه ميخوابه ، ديشب رو ننت خوابيد .
فرشتهها همهشون وجود دارن ، اما چون بعضيهاشون بال ندارن ، ما بهشون ميگيم : "دوست"
سه چيز آدم رو شرمنده ميكنه : 1.داشتن دوست پسر غرازه 2.گوزيدن وسط خميازه 3.نداشتن اساماس تازه !!! بوديم و كسي پاس نمي داشت كه هستيم .........................باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم
از تركه ميپرسن مناسبت اين روزا چيه؟ ميگه : والله مثل اين كه شهادت امام حسين و 22 تن از يارانش به دست صدام صهيونيست و هم چنين روزه 72 بهمن ، روز پيروزي انقلاب در صحراي كربلا و فرار يزيد از ايران و مخالفت شمر با برنامههاي هستهاي يه ايران است !
پدري پسرش رو نصيحت ميكرد : پسر جان ، زن بگير ، وقتي شب خواستي از سر كار بيايي لازمه يكي تو خونه باشه برينه تو حالت !
انواع ريدن بچه : 5 ماهگي تو دستت ، 5 سالگي تو اعصابت ، 15 سالگي تو هيكلت ، 20 سالگي تو آبروت ، 25 سالگي تو پولت و وقتي مردي تو روحت !!!!!!!
خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/14 توسط الهام
|
Yeki kheyli pir boode,azash miporsan pedarjan shoma chandsaletoone mige 6 sal migan chera mige soaleto yebare dige bepors ta behet begam,dobare miporsan shoma chand saletoone mige 6 salame migan khob chera ? mige nafahmidi?mige na mige khob soaleto dobare bepors ta behet begam, dobare miporsan shoma chand saletoone mige 6 mige akhe chera 6 mige soaleto dobare bepors ta behet begam hey in miporse oon javab mide akharesh ke yaroo miporse mige shoma chand saletoone mige 6 sal mige chera mige dobare pors ta behet begam(base dige delam baratoon misooze bishtar az in sare kar bemoonin
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم نوشتم كه خطم خوب بشه جو نگيردت
چوپان ترکی داشت گوسفندانش را می چراند یک نفر رسید وگفت: بگو ببینم اهل کجا هستی؟چوپان گفت :اگر توانستی بگویی یکی از گوسفندانم مال تو
انسان ها دو دسته اند: آن هايي که بيدارند در تاريکي و آن هايي که خوابند در روشنايي
کوچک ترين انسانها کساني هستند که براي بدست آوردن ديگران ، خود را هم عقيده و هم فکر با او نشان دهند
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد
رييس جمهور ژاپن: اگر برق امريكا 2 ساعت قطع شود ما در تكنولوژي از امريكا پيشي ميگيريم.... احمدي نژاد: اگر برق ايران 2 ساعت قطع شود جمعيت ايران 2 برابر مي شود
عزیزم هر کسی غیر من بهت میگه "دوست دارم" باور نکن !!! اخه رویا تو تنها کسی هستی که می پرستم ... مریم من واقعا واست میمیرم ... میدونی چیه زهرا ؟ اصلا زندگیم بدون تو فایده نداره !!! خدا شاهده سیمین شبها از عشقت خواب ندارم !!! مامانم میگه فکر ناهید دیوونه ات کرده !!! هر چی بهش میگم من غیر از سپیده کسی رو نمی خوام باورش نمیشه !!! تو بگو عاطفه جونم باید چی کار کنم ؟!!
ترکه با ماشينش يه دختر سوار مي کنه . مآمورا جلوشو مي گيرن مي گن:خواهرم شما پياده شو .... . ترکه با تعجب مي گه :خواهر شماست؟!؟! وضعش خرابه ها
خبرنگارخارجي مياد تهران ميره مسجد ميبينه همه صف ايستادن واسه غذا ، ميگه مگه اينجا نماز نميخونن؟ميگن نماز ميخواي برو دانشگاه تهران،ميگه پس دانشجوها كجان؟ميگن اگه منظورت روشنفكرا و دانشمنداس بروزندان اوين. ميگه مگه دزدا رو نميبرن زندان؟ميگن زكي،پس مملكت رو كه اداره كنه؟
از رشتيه سوال ميكنند:از زنت راضي هستي؟ميگه:والا هر كسي برده كه راضي بوده
تركه ميخواسته بره هر چي راهزنه اطراف تبريزه دهنشون رو ... كنه. ملت هم ميان هر كي يه چيزي براش ميارن، يكي شمشير مياره يكي خنجر مياره و حسابي مسلحش ميكنن. خلاصه تركه راه ميفته و بعد از يك هفته خونين و مالين برميگرده. مردم دورش جمع ميشن، ميپرسند: چي شد؟ چي كار كردي؟ تركه پاميشه يا حال زار ميگه: بابا يه دستم شمشير بود يه دستم خنجر، با دندونام ميجنگيدم؟!
دفتر مقام معظم رهبري گم شده. اگه دست شماست بدين فردا امتحان داره!
تركه تو مشهد بچش گم ميشه نذر مي كنه و ميگه: يا امام رضا دستم به دامنت، بچم پيدا بشه، ديگه غلط كنم بيام مشهد!
تركه ميره خواستگاري، باباي عروس بهش ميگه اون گلي كه زدي به يقت خارش اذيتت نمي كنه؟ تركه ميگه خارش كه نه، ولي گلدونش كه تو شلوارمه خيلي اذيتم مي كنه!
تركه ميره كتابخونه كتابشو پس بده. كتابدار ازش مي پرسه كتاب چطور بود؟ تركه ميگه: شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت! كتابدار: دفتر تلفن من دست تو چيكار مي كنه؟
خانم معلم سر كلاس به بچه ها ميگه : بچه ها ساكت باشين ميخوام امروز براتون تعريف كنم اولين و دومين آدم روي زمين چطوري بوجود اومدن ، يكي از بچه شيطونهاي كلاس ميگه: خانوم اجازه ما اولي و دومي رو ميدونيم. اگه ممكنه بگيد سومي و چهارمي چطوري به دنيا اومدن! نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/14 توسط الهام
|
مجید و سيندرلا
شبي شبنگاري درآنسوي آبها در شهري كوچك و در قصري بزرگ ، پسري به نام مجید با تنها پدرش ! زندگي ميكرد . روزي مجید (معروف به فریبرز) به پدرش گفت : پدر من خيلي تنهاام. تو كه ازدواج نميكني ، لااقل براي من زن بگير . پدر هم فكري كرد وبعد از 45 دقيقه گفت: « يه جشن برگزار ميكنيم كه در آن همه دخترهاي شهر باشند. در آنجا هر كدوم رو كه دوست داشتي بگو تا برات بگيرم. راستي اگه مادري هم داشت مال من!» مجید هم يه ذوقي كرد و فردا صبح خيلي زود حدود ساعت 11 صبح از خواب بيدار شد و رفت از سر كوچه پنج هزار تا كارت دعوت خريد و سريعا براي دعوت كردن همه دختران شهر اقدام كرد . بالا خره شب جشن فرا رسيد و همه و همه جمع شدند و مجید هم بين اين همه دختر مونده بود چي كار كنه!!!!!! (چون به هر حال هر گلي يه بويي داره .) تا اينكه ناگهان دختر چشم سبزي در زاويه جنوب غربي سالن توجهش رو جلب كرد .جلوتر رفت و كنارش نشست تا مخش رو بزند ! در ادامه آشنا شدن و لاو تركوندن مجید سيندرلا رو براي رقص دعوت كرد ، سيندرلا هم از خدا خواسته قبول كرد و وقتي مجید ازش پرسيد كه تا حالا عاشق شدهاي يا نه ؟ سيندرلا هم 100 بار سرخ شد و با هزار خجالت گفت نه به خدا . ( اخه اون موقع كمبود پسر بوده !) مجید هم نيشش تا بناگوش باز شد و گفت : منم همين طور ، و وقتي شما رو ديدم شيفته تون شدم . حالا براي اينكه بيشتر با هم راحت باشيم پيشنهاد ميكنم بيا بريم تو اتاقم تا بيشتر با هم آشنا بشيم !!!!!! سيندرلا هم كه دختر احمقي نبود و مجله روزهاي زندگي رو زياد ميخوند گفت : نه ، من بايد تا قبل از ساعت دوازده برگردم خونه (قابل توجه دختر خانم ها ، يه نه گفتن انقدرها هم سخت نيست) ولي مجید به اون گفت نگران نباش من خودم برات آژانس ميگيرم . ولي سيندرلا كه به ستوه آمده بود گفت : مگه خودت خواهر مادر نداري نكبت؟! بعدش هم لنگه كفشش رو درآورد و زد تو كله مجید . و آنگاه فرار كرد. سر همين قضيه سر مجید شكست و چند روز بعد كه حالش بهتر شد تصميم گرفت كه سيندرلا رو پيدا كنه و باهاش ازدواج كنه ؟!! و بعد از اون شب، دپرس گوشه خونه نشسته بود : ديگه چت نميكرد ، بيليارد نميرفت ، با دوستاش نميرفت دختربازي ،با تلفن حرف نمي زد ، با دختر همسايه قرار نميذاشت ، و كلا از كار و زندگي افتاده بود . تا اينكه يكي از دوستاش به نام سامان كه خيلي نگرانش بود يه ايده ي جالبي داد و گفت: «چه نشسته اي كه مشكلت به دست من باز ميشه. تو بايد اون لنگه كفش رو ببري و به پاي تمام دختران جوان و خوشكل شهر امتحان كني تا اينكه بتوني پيداش كني . اگه يه وقت هم پيداش نكردي ناراحت نشو ، خدا بزرگه ، اين نشد يكي ديگه » پسرك وقتي حرف دوستش رو منطقي ديد همون جا بلند شد و با لنگه كفش شروع كرد به گشتن سيندرلا ! هفت ماه و هفت هفته و هفت روزو هفت ساعت گذشت . ديگه داشت كم كم نااميد ميشد تا اينكه وارد يه خونه اي شد كه دو تا دختر جوون توش بودند ولي اين دختران هم زشت ايكبيري بودند هم خيلي چاق . بنابراين بعد از اينكه كفش به پاي اونها نخورد سجده شكر گذاشت و باز هم نااميد از خونه بيرون اومد و درحياط خانه يه دختري رو ديد كه لباسهاي مندرس پوشيده بود . اون وقت احساس كرد چقدر قيافه دختر براش آشناست . بعدش هم كفش اندازه پاي سيندرلا شد و از اون به بعد سيندرلا خوشبخت شد. حالا ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگه از يه پسر خوشمون اومد بايد سرش رو بشكونيم و از اين به بعد يه لنگه كفش مون رو تو دست كسي جا نذاريم چون لنگهي ديگه كفش به دردمون نمي خوره! و در ضمن آدم عاقل نبايد دست كسي مدرك بده! خوش ميروي به تنها تنها فداي جانت مدهوش مي گذاري ياران مهربانت نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/11/09 توسط الهام
|
دوستان من اين مطلب رو از يه وبلاگي برداشتم ولي جدا يادم نمي ياد از كجا ! (خدایی اگه خوشتون اومد نظر بدین)
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/11/09 توسط الهام
|
نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير...
اگر آسمون بيفته. اگر زمين بلرزه. اگر خورشيد سياه شه. اگر ماه به دو نيم شه. اگر دريا صحرا شه. . . . . . . . بدبخت داره قيامت ميشه. نشستي اف مي خوني!!؟ جورج بوش گفته بطور حتم 3 نقطه از قم هدف حمله موشکي ما قرار خواهد گرفت............لره ميگه: چرت ميگه چون قم 2 تا نقطه بيشتر نداره....ترکه ميگه جفتتون زر ميزنيد چون "گم" اصلا نقطه نداره !
تو خیلی می فهمی ......... تو خیلی باهوشی ..... باهوشی .....می فهمی..... تو خیلی باهوشی ... اس ام اس تلقینی برای منگل ها ........ !!!
ترکه ميميره شب اول قبر شصت دو تا فرشته ميان بالاي سرش . دو تا از فرشته ها سوال مي كردن ..... شصت تاي ديگه حاليش مي كردن
عسل، جيگر، هلو، شيريني، طلا، نقره، روي، آهن قراضه، شيرآلات، سماور سوخته خريداريم!
ترکه دنبال يه جاي پارک بوده ميگه : اي خدا اگه يه جاي پارک واسم پيدا کني نماز ميخونم . روزه ميگيرم .. يه دفعه يه جاي پارک پيدا ميکنه ميگه : نميخواد خودم پيدا کردم
بر سر راهت دامی از عشق پهن کردم، ولی تو با سرعت از کنارش رد شدی و گفتی: میگ میگ!انالله وانااليه راجعون... ارسال كننده اين پيام كشته ومرده شماست ('.') (( )) (( )) کاری ندارم، دارم کرم می ریزم! دوستت دارم، تو چی؟ تو را از سمیم غلب و با طمام وجود دوصت دارم (چیه؟ مگه بی صوادها دل ندارن؟)
به تركه می گن علامت ! یعنی چی؟ میگه: شاشیدن ممنوع! حتی یک قطره! دو نفر داشتن تو يه ماشين بمب كار مي ذاشتن.يكيشون به اون يكي ميگه: اگه اين بمب الان منفجر شه چي كار كنيم؟ اون يكي ميگه نگران نباش من يكي ديگه دارم! تركه ميره جنگ، فرداش بر مي گرده. ميگن چرا برگشتي؟ ميگه پدر سوخته ها! به قصد کشت تفنگ بازي مي کردن!
ميدوني توي کلاس از کجا تركها رو تشخيص ميدن ؟ از اونجا که استاد وقتي تخته رو پاک ميکنه اونام دفترشونو پاک مي کنن
يه بار يه اصفهانيه داشته با خانوادش از جلوي رستوران رد ميشده بوي خوب غذا رو احساس مي كنن. به بچه هاش ميگه بچا اگه بچاي خوبي باشين يه دفه ديگه هم از اينجا رددون مي كونم
یکی روز یکی از یک محله تو اصفهان می گذشته،می بینه یه دختر بچه اصفهانی گوشواره های طلا داره،می خواسته گولش بزنه و به بچه می گه دختر جون این گوشواره ها رو به من می دی؟ دختره می گه اگه صدای خر در بیاری بهت می دم یارو شروع می کنه به عرعر کردن و بعد می گه گوشواره ها رو بده دختره بهش می گه تو که خری می دونی اینها طلاست و من که ادمم طلا بهت نمی دم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/11/08 توسط الهام
|
وزارت ارشاد شعر ((اتل،متل،توتوله))را به دلايل زير ممنوع كرد:
دوتا ني ني پيش هم خوابيده بودن, پسره به دختره ميگه: تو دختلي يا پسل؟ دختره ميگه: نمي دونم, پسره ميگه: بذال من بلم زيل پتو ببينم, ميره و مياد ميگه: تو دختلي, دختره ميگه از كجا فهميدي؟؟؟؟ميگه: آخه جولابات صولتيه مامانه به بچه ميگه كه عزيزم وقتي خاله اومد قشنگ مي ري جلو سلام ميكني ميبوسيش بچه مي زنه زير گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نمي كنم! مامانه مي گه چرا عزيزم؟ بچه ميگه آخه ديروز كه بابا مي خواست بوسش كنه زد تو صورتش
به ترکه مي گن، عشاير ذخاير انقلاب هستن يعني چي؟ مي گه: فکر کنم يعني نفت که تموم بشه ميخوان اونا رو صادر کنن ترکه یه سگ فلج داشته وقتی دزد می اومده اونو می ذاشته تو فرقون دنبال دزده می کرده
تركه فيلم زهره روميبينه ميگه بي شرفا چقدرازسريال نرگس سانسوركرده بودن
ادامه داره .......
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
بگذار خالصانه قبول كنيم كوچكيم تا بتوانيم بزرگ شويم . عوض شويم و رشد كنيم و ديگري شويم. بزرگ جايي براي تغيي ندارد. وقتي مظروف درست به اندازه ظرف شود .ديگر چگونه تغييري در مظروف ممكن مي شود؟ جز ريختن بر روي زمين و تلف شدن؟
روز سگی از کنار یک دسته گربه می گذشت . وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند ایستاد . آن گاه از میان آن دسته گربه یک گربه ء درشت و عبوس پیش آمد و گفت : " ای برادران دعا کنید و یقین بدانید که باران موش خواهد آمد . " سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو بگرداند و گفت : " ای گربه های کور ابله مگر نمی دانید آنچه به ازای دعا می بارد موش نیست بلکه استخوان است .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
ملک مجید و دزد سیب های مش ایرج
شبي شبگاري در دهكورههاي قعله حسن خان پدري با سه فرزندش ملك كريم ، ملك رحيم ، ملك مجيد زندگي ميكرد . مش ايرج (همان پدر اين سه پسر) مزرعهاي داشت . و در اين مزرعه سيب پرورش ميداد و به كشورهاي غربي سادر ميكرد و خلاصه دستش توي جيب خودش بود . يه روز ملك كريم از سمت باغ دوان دوان به سوي خانه دويد و فرياد زد: اي واي اي داد اي بيداد .... مش ايرج هم كه از شنيدن اين صدا كپ كرده بود با پا رفت تو كاسه ماست و تمام برنجها رو هم ريخت و پارچ دوغ رو هم شكست و خلاصه اين كه تا همه به جلوي درب برسن ، نصف خونه تخريب شده بود . وقتي همه به جلوي درب رسيدن ملك كريم گفت : بابا چه نشستهاي كه يكي از درختانت رو پيچوندن . مش ايرج گفت : كي اين كار رو كرده و دو دستي زد تو سرش . ملك كريم هم كه تحت تاثير احساساتش قرار گرفته بود به چشمهاي پدر زل زد و اشكانش جاري شد و با نهايت احساس گفت : من هم نميدونم ولي بالاخره ميفهميم . همان شب مش ايرج پسرهاي خود رو فراخواند و رو كرد به بزرگترين پسرش و گفت : كريم ، امشب برو تو باغ نگهباني بده و هر چي ديدي با بيسيم گزارش بده . ملك كريم هم كه خيلي گنده و خر هيكل بود واسه رو كم كني هم كه شده رفت و كشيك داد ، طرفاي ساعت pm 12:32 ملك كريم كم كم خوابش برد و ديگر نگهباني رو بيخيال شد . صبح زود ساعت 1 بعد از ظهر مش ايرج با دو پسر ديگرش ملك كريم را در حالي كه زير درختي خوابيده بود يافتند و ديدند كه يكي ديگر از درختان هم دزديده شده . در همين موقع مش ايرج شروع كرد به تكان دادن ملك كريم و وقتي ديد خوابش خيلي سنگينه با چك و لقد اون رو بيدار كرد و مي خواست بيل رو بزنه تو سرش كه رحيم و مجيد او رو گرفتند ولي آخرسر مش ايرج گيوه خود را پرت كرد و خورد تو چشم كريم و از آن روز به بعد كريم دنيا رو به يه چشم ديگر نگاه كرد . مش ايرج اين بار ملك رحيم را مامور كرد . او نيز گاف داد و پدر باگذشتش فقط دستش را شكست . چند روز گذشت . ملك مجيد يه شب به پدرش گفت كه به او اجازه نگهباني بدهد . همه اهل خانه از شدت خنده زياد سرهايشان را به ديوار ميكوبيدند و نقش زمين شده بودند . پدر بعد از اسرار زياد به او اجازه داد تا به باغ برود و نگهباني بدهد . مجيد هم با خود يك بقچه پر از نان و پنير ، يك مشك پر از آب ، يك گوشي 6600 ، و يك مزدا دو كابينه برد . ساعت pm 2:45 بود كه خوابش گرفته بود و براي اين كه خوابش نبرد شروع كرد به خواندن ترانههاي مجاز و كم كم آهنگهاي غربي از جمله از اون بالا كفتر ميآيد و .... ساعت pm 4:00 يك پرنده خيلي بزرگ آمد و يك درخت سيب را با خودش برد .(دزده هم خيلي وقت شناس بوده هم خيلي نيرومند كه تونسته يه درخت رو1 ثانيهاي از جاش بكنه!) ملك مجيد هم كه حواسش جمع بود سريع سوار ماشين شد و او را تعقيب كرد وديد كه پرنده داخل گودالي عميق شد . مجيد هم ماشين رو رها كرد و داخل گودال رفت .همه جا تاريك بود . چشمانش چيزي رو نميديد . همين طوري جلوتر رفت تا اين كه يه روشنايي ديد . باز هم جلوتر رفت و منظره عجيبي ديد : داخل گودال پر از اشياي قيمتي از جمله طلا ، جواهر ، كامپيوتر ، گوشي و... بود . جلوتر رفت و درخت سيب را هم ديد ؛ در همان زمان پرنده از بالاي درخت پايين آمد و به او حمله كرد ؛ مجيد هم كه هميشه پيشش يه چاقو ضامندار ميذاشت از خودش دفاع كرد و ضربات مرگبار خودش رو به پرنده زد . و در يك چشم به هم خوردن و يه پرس چلوكباب خوردن ققنوس(همان پرنده دزد) مرگ سختي را تجربه كرد . ملك مجيد هم با يه پرش تمام اون اشياي قيمتي رو برداشت و از گودال خارج شد و رفت كه با اين پولهاي باد آورده تا آخر عمر خوشبخت بشه ......
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
صغری و پسرک پنجه طلا
آوردهاند كه : در روزگاران قديم در شهر كابل (تهران كنوني) پادشاهي قدرتمند به همراه تنها يادگار همسرش كه سر زا رفته بود اون بالاها (تو فضا ، حالا با هر چي به ما چه؟) زندگي ميكردند . تنها دختر پادشاه فلرتيشا بود كه نامش در شناسنامه در اصل صغري بود . فلرتيشا و حاج رضا (پادشاه) رو همين جا داشته باشيد . حالا بشنويد از آرتيست جوان و خوب داستان ما : در شهر كابل پسري بود به نام خوان مارتين كه با مادرش كه نامش چر بود زندگي ميكرد ، خوان كه دستي در گيتار داشت به همراه مادرش هر روز تا ساعت 6:45 بعد از ظهر ميرفتند براي مردم آهنگ ميزدند و حسابي كاسبي ميكردند . روزي در خيابان وقتي فلرتيشا ميخواست بره خريد ، خوان هم در سمتي با مادرش نشسته بودند و خوان داشت گيتارشو كوك ميكرد كه يكباره نگاهش به فلرتيشا افتاد و از آنجايي كه بجهي بيجنبه و دختر نديدهاي بود يه هويي عاشق فلرتيشا شد و زود شماره فيل او رو برداشت و بعدا آمار اون رو گرفت ديد اي جيق بي جيق (همان اي داد بي داد) اين همان دختر پادشاه است . ميخواست بيخيال بشه ولي نميتوانست پس هر شب ساعت pm12:33 زير اتاق فلرتيشا ميرفت و گيتار مي زد و دختر هم چون بيظرفيت و بيجنبه بود و گول موهاي بلند خوان رو خورده بود ، كم كم عاشق خوان شد و اين خبر به گوش پادشاه رسيد و پادشاه كه از اين وصلت ناميمون ميترسيد زنگ زد به 110 بيان خوان رو جم كنن ببرن و همين طور هم شد ولي چون خوان تو كلانتري آشنا داشت و استاد مخ زني بود ، چند روز بعد آزاد شد و باز هم روز از نو روزي از نو. پادشاه هم كه ديد اين پسره خيلي سيريشه و نميشه دكش كرد ، اون رو به دامادي قبول كرد و چر را هم به همسري خود برگزيد . بعد از يك ماه و 2 روز پادشاه فوت شد (علت مرگ مشخص نيست و تحقيقات محلي ادامه دارد ) و خلاصه اين كه تمام داراييش به خوان رسيد و او هم يك سينتي سايزر خريد و شروع كرد به درست كردن يه كاست و كم كم كنسرت و البومهاي جديد .... و البته آخرين كار او با DJ Ali بود كه مادرش چر در يكي از همين پارتيها در اثر استفاده از قرصهاي اكس درگذشت (چه قدر گفتم از اين قرصا نخور!) و فلرتيشا هم نفس راحتي كشيد و تا آخر عمر كنار هم به خوبي و خوشي كاست دادند. نتيجه : ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه ديگه كار سنگين جواب نميده و DJ و سينتي سايزر خيلي راحته و به صرفه تره .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
نام رمان : علی دست کج و چهل دزد خفن يكي بود يكي نبود . بجز خدا و فرشتگان و شيطان ، هيچ كس نبود . در زمانهاي قديم در شهر كنونيه بغداد در كشور هلند و در قاره استراليا پسري به نام علي زندگي ميكرد و چون سبيلهاي پرپشتي داشت بهش علي بابا ميگفتند . علي بابا حاضر بود گدايي كنه ولي محتاج خلق نشه ، از اين رو از صبح تا شب ساعت شيش داخل مشاور املاكي كار (دزدي) ميكرد . علي بابا شبها كه از سر كار برميگشت سر راه ميرفت باشگاه بيليارد 3 پارت اسنوكر ميزد و بعد ميرفت خونه . در يكي از همين شبهاي خدا ، بازي علي بابا بالا گرفت به طوري كه 18 پارت زد و بعد راهي خونه شد . در راه كه هنگام ساعت pm 2:35:07 بود ؛ عدهاي آدم نينجا ديد . از ترس رفت لاي جرز ديوار قايم شد و فهميد اين آدمها دارودستهي جعفر گوريل هستند و چون بوي پول به مشامش خورده بود ، آنها را تعقيب كرد .(يعني چهل دزد خفن) آنها رفتند در كوهستاني در خارج از شهر و در تنگهاي ايستادند و جعفر گوريل وردي را خواند : قد و بالاي تو رعنا رو بنازم .... و بقيه هم يا دست ميزدند يا ميرقصيدند (البته فكر كنم اين ترانه بود نه ورد ، خب يه هر حال حتما خواننده بوده ، خدا كنه بتونه كاست بده) بعد از چند دقيقيه سنگ مورد نظر رمز را قبول كرد و در يك چشم به هم زدن و يه چرت سه ساعته و يه پرس چلوكباب خوردن سنگ كنار رفت و تونلي نمايان شد و از توي تونل يه مار گنده بيرون اومد . وقتي جعفر گوريل شروع كرد به خوندن خوشكلا بايد برقصن ...... مار هم ok داد و جعفر گوريل هم وسايل رو در غار گذاشت و با يارانش به داخل تونل رفت . علي بابا كه تمام ماجرا رو ديده بود رفت و فردا صبح خيلي خيلي زود يعني ساعت 12:55 ظهر آمد در تنگه . وقتي از رفتن جعفر گوريل و يارانش مطمئن شد رفت و هر چه را ديده بود اجراع كرد و در تونل باز شد واون موقع با خودش گفت آخ جون ، ديگه نيم ساعته ميرسيم چالوس ، كه يه دفعه يه مار از تونل بيرون اومد و علي دست كج شروع كرد به خواندن يه mp3 داريوش و مار بعد از چند دقيقه هنگ كرد و خاموش شد . قهرمان داستان ما هم از فرصت استفاده كرد و رفت داخل تونل و چند كوزه پر از طلا ، يه سيستم خانگي Sony ، يه پيكان جوانان سفيد يقچالي همراه با سيستم فراگير LG ، يه گوشي 6600 ، سند ويلاي شمال و سند خانه 500 متري تو زعفرانيه رو برداشت و به شهر بازگشت و وضع ماليش توپ شد . علي بابا يه برادر داشت كه اسمش جاسم گدا بود . جاسم گدا كه ديد برادرش پولدار شده راز موفقيت او را سؤال كرد و علي دست كج هم تمام داستان رو گفت و جاسم گدا هم كه خيلي بيجنبه بود و هميشه عشق يه CDI رو داشت ، فرداي اون روز راس ساعت 7:00 صبح در تنگه حاضر شد .(معلوم ميشه اين جاسم گدا آدم وقت شناسي بوده كه سر ساعت اومده ، يه كم ياد بگير!) جاسم تمام كارهايي رو كه علي دست كج گفته بود رو انجام داد و در تونل باز شد و وقتي مار بيرون اومد چون جاسم اهل داريوش بازي نبود هي اشتباه ميخوند و مار هم error ميداد ، مار كه عصباني شده بود جاسم رو بلعيد ولي چون گوشت تلخ بود اون رو نخورد و ترجيح داد كه رژيم بگيره و در همين موقع جعفر گوريل و يارانش سر رسيدند و با خود گفتند اين همان دزد پيكان 28 ماست ، پس انقدر جاسم رو زدند تا جايي كه صداي ركس ميداد و آخر سر هم اون رو با كمي سويا به خورد مار دادند كه مار در اثر دلپيچه شديد مرد . و حالا بشنويد از علي دست كج كه وقتي فهميد برادرش مرده ، رفت كنفو ياد گرفت و 39 تا يار جعفر گوريل رو كشت و رفت تا راند آخر جعفر رو بكشه و ارامش بگيره . در مبارزهشون ابتدا 7 الي 8 ضربه بد خورد ولي بعد به ياد برادرش افتاد و يكباره مثل فيلمهاي هندي بلند شد و با يه ضربه كاري جعفر رو كشت و بعد هم با داور دست داد و از خوشحالي اين كه حق برادرش رو گرفته دق كرد و مرد .(راستي هر كي ميگي قهرمانان نميميرند دروغ ميگه ، مثلا همين جا ديديد كه قهرمان ما مرد !) نتيجه: و ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه اگه آدم داريوش بازي كنه ديگه مار نميخوردش و آدم !! اگه عاقل باشه انقدر داستان چرت و پرت نميخونه چون وقت بلاست .
کاری از : کسی که به دنیا گفت نه و بعد گفت آره !!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
نام رمان : جک و لوبیای خفن و مادر فولاد زرح
آورده اند كه : يك روز در زمان هاي قديم (قلقله ميرزا) مادري با پسر يه دونه اش زندگي مي كرد و پدرش قارون سالها قبل حدود 500 سال پيش قبل از به دنيا آمدنش ، مادرش را ترك كرده بود . روزي مادر رو كرد به پسرش و گفت : پسرم ما در خانه چيزي براي خوردن نداريم برو شهر و اون پيكان 28 را بفروش و با پولش يه گاز شيش شعله پاديسان بخر . پسر جيغي كشيد و گفت : نــــــــــــــــه ، من حداقل تا حالا 1 ميليون خرج سيستم ماشين كرده ام (در اينجا لازم به ذكر است كه اين پسرا وقتي مي گه يه ميليون يعني حدودا 3 ،4 ميليون ) بالا خره با اسرار مادر ،جك رازي به اين كار شد . فرداي اون روز پاشد رفت شهر و وقتي رسيد به خونه بعد از ظهر شده بود . مادر كه بي صبرانه منتظر گاز و ... بود ، با اولين زنگ آيفون رو برداشت و ديد پسرش است (آيفون تصويري بوده) و سريع درب رو باز كرد . پس از چند دقيقه (حدودا نيم ساعت) پسر از 4 طبقه بالا آمد و مادر به او گفت : چي شد؟ چي كردي؟ و پسرك گفت : ننه ، كاري كردم كارستون . و مادر گفت : خب ، بنال ببينم ، چي شد؟ و پسرك اين چنين گفت : رفتم پايين تر از چهارراه سيروس ماشين رو فروختم و تو راه از كوچه مرغي (مولوي) داشتم مي اومدم كه يهويي يه پيرمردي رو ديدم كه لوبيا ميفروخت .تا نزديك پيرمرد شدم دستم رو گرفت و گفت اگه ميخواهي خوش خوشانت بشه و خركيف و خرسند بشي ، بيا و اين لوبياهاي جادويي من و بخر و ببر . مادر با شنيدن اين حرفا ، با خونسردي تمام ، تمام لوبياها رو ريخت بيرون و در كمال آرامش ، جك رو تا صبح با شلنگ زد و همين طور هم ضربات رو ميشمرد !!! دم دماي صبح ، مادر ميگفت هزار و هفتصد و هشتاد و يك و .... و وقتي به 2000 رسيد به ياد آهنگ دو هزار افتاد و به احترام داريوش يه on Track داد و آمد جلوي پنجره . پرده رو زد كنار و پنجره رو باز كرد تا يه هوايي تازه كنه كه يه دفعه چشمش افتاد به درختي بزرگ كه ادامه ساقهاش در آسمانها بود . اون وقت شكّه شد و جك رو صدا زد و گفت برو بالاي اين درخت و ببين اگه ميوهاي داره بچين و بيار تا بخوريم و جك هم با همان بدن زخمي شروع كرد به بالا رفتن از درخت . بعد از 4 ساعت رسيد به بالاي ابرها . در آنچه مي ديد شك كرد ولي جلو رفت تا مطمئن بشه . بله يه قصر زيبا و بزرگ و جادار 1500 متري با كف پاركت و نماي گرانيت روي ابرها قرار داشت . جلوتر رفت و در زد . يه زن با قد و هيكلي كه 100 برابر جك بود اومد و در رو باز كرد . زن با زبان رشتي گفت : بيا تو پسر جان . جك هم رفت تو . هنوز خوب همه جاها رو نديده بود كه زن گفت : اي واي ، آقامون اومد الآن ميياد تو رو ميخوره ، بدو بدو قايم شو . جك هم رفت توي كمد ديواري و از درز كمد ، غول رو تماشا كرد. آقا غوله كه اومد جك محو تماشايش شده بود چون اون كپّ جك تو تايتانيك بود . به هر حال ما به اين چيزاش كاري نداريم . غوله اومد و روي ميز نشست و به زنش گفت : يه چيز جالبي با خودم آوردهام . دست كرد تو جيب ششم شلوارش و يه DVD درآورد . بعدش هم نهارش رو خورد و رفت كه بخوابه . پسر هم از اين موقعيت استفاده كرد و دستگاه رو برداشت و فرار كرد . وقتي اومد خونه ماجرا رو براي مادرش تعريف كرد . وادرش هم گفت : ديگه اونجا نرو .اونجا خطرناكه حسن! پسر هم گفت باشه ننه ! نوكرتم . تا يه مدتي ميرفت و DVD رو قرض ميداد به دوستانش و كرايهاش رو ميگرفت ولي بعد از يه مدتي ، دستگاه رو برد جمهوري و فروخت .و پولش رو هم خوردند . بعد از 2 ماه باز هم محتاج شدند و پسر دوباره به بالاي درخت رفت . و مثل دفعه قبل توي كمد قايم شد . اين بار غول با يه كامپيوتر پنتيوم 4 آمده بود . و باز هم پسر از خواب غول نهايت استفاده رو كرد و كامپيوتر رو برداشت و برد خونه . وقتي رسيد به خونه مادرش زا خوشحالي سرش رو به ديوار ميكوبيد به ديوار و ميگفت سريع وصل كن ميخوام كانتر 1.6 بزنم وگرنه نايفيت ميكنم . تا يه مدت خوب بود ولي جك ديد اين چيزا پيتزا و نوشابه نميشه پس دوباره رفت بالاي درخت .(البته مخفيانه چون نميخواست مامانش اون رو توي فضا ببينه) . غول اين دفعه يه دفترچه پس انداز با خودش آورده بود و مثل هميشه خوابش برد كه در همين موقع جك رفت سر وقت دفترچه . ولي اين بار تا دفترچه رو برداشت ، غول از خواب بيدار شد و جك پا به فرار گذاشت و غول هم به دنبال او . وقيت جك نزديك زمين شد ، مادرش رو صدا زد و گفت : ننه برو اون نيمچه دسته سفيده رو بيار . مادرش هم همين كار رو كرد و هنگامي كه غول در راستاي موازي داشت به زمين نزديك ميشد ، آنها درخت رو قطع كردند . و غول بيچاره هم با اون همه زيباييش از اون بالا پرت شد پايين و مرد . بعد از چند روز پسر رفت بانك تا حساب دفترچه رو بيرون بكشه (بالا بكشه) توي صف كه ايستاد يه دفعه يه دختره رو ديد كه ازش خوشش آمد و انها همون جا با همديگه ازدواج كردند . و با پول توي حساب يه پيكان 28 گوجه اي خريدند و هر جمعه با هم به پيست آبعلي ميرفتند و يه روز دختره مادر جك رو توي پيست پرت كرد روي زمين و مادر جك مرد و اين زوج خوشبخت با 534 فرزند به خوبي و خوشي زندگي کردند.
قصه ما به سر رسید کلاغه به پارتی نرسید
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/11/07 توسط الهام
|
۵۰ راه برای بازی کردن با اعصاب دیگران
1-روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن ! 2-سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زودتر راه بيفتند . 3-وقتي مي خواهيد برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين 4-وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين 5-كرايه رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسكناس 5 هزار توماني پرداخت كنيد 6-همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا كنين . 7-جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين 8-روي اتوبان و جاده منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه كيلومتر در ساعت حركت كنين 9-وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب كانال رو عوض كنين 10-از بستني فروشي بخواهين كه اسم 54 نوع بستني رو براتون بگه 11-در يك جمع سوپ رو با هورت كشيدن نوش جان كنين 12-به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين 13-وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين 14-وقتي با بچه ها بازي مي كنين سعي كنين از اونها ببرين 15-موقع نهار توي يه جمع جزئيات تهوع و گلاب به روتون استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين 16-ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين 17-بوتيك چي رو وادار كنين شونصد تا رنگ و نوع مختلف پيراهنشو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ كدوم جالب نيست و سريع خارج شين 18-شمع هاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين 19-اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگاهتون تعريف كنين 20-وقتي كسي لباس تازه ميخره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته 21-صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين 22-روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين 23-وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده 24-وقتي كسي در جمعي جوك تعريف مي كنه بلافاصله بگين چقدر قديمي بود 25-چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين 26-بادكنك بچه ها رو بتركونين 27-مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگرانهنگام صحبت كردن رو گوشزد كنين و بهشون بخندين 28-وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي كنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش ميياد 29-بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين 30-وقتي دوستانتون مهمون شمااند و دنبالشون رفتين ، كليد آپارتمان طبقه سيزدهمتون رو توي ماشين چا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد 31-ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين 32-توي كنسرت هاي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين 33-هر جايي كه ميتونين آدامس جويده شده تون رو جا بذارين (توي دستكش دوستتون بهتره) 34-حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قندون بذارين 35-نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين 36-دوستتون رو كه پاش شكسته رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين 37-عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب نگاه كنين 38-پيچ هاي گيتار دوستتون رو كه 5 دقيقه ديگه اجرا داره حداقل 270 درجه در جهات مختلف بچرخونين 39-با يه پيتزا فروشي بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين 40-شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين 41-موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين 42-توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندق هاي دهان بسته بذارين 43-شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين 44-توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين 45-توي جاي كارت دستگاه هاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين 46-جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتلها رو عوض كنين 47-يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين 48-توي مهمونيها مرتب از از بچه هاي سه ،چهار ساله بخواهيد كه هرچي شعر بلده بخونه 49-چراغ توالتي رو كه كسي توشه و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين 50-ورقه هاي جزوه 300 صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعدش بهش پس بدين
|
||